تبليغاتX
رو به خدا

پی سی هاستینگ

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

رو به خدا



رو به خدا


نویسنده : طیبه تاریخ : شنبه 1390/05/01 موضوع :

پيله ي ابريشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص خواست به پروانه کمک کند و با يك قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند.

آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و پرواز كند؛ اما نه تنها چنين نشد و برعكس ، پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد و هرگز نتوانست پرواز کند .

آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد ...

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم ؛ به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم

نویسنده : طیبه تاریخ : جمعه 1391/02/22 موضوع :

من خدایی دارم....

من خدايي دارم که در اين نزديکي است

مهربان ؛
خوب ؛
قشنگ ؛

چهره اش نوراني است ،

گاه گاهي سخني ميگويد با دل کوچک من ،
ساده تر از سخن ساده ي من ؛

او مرا مي فهمد

او مرا مي خواند

نام او ذکر من است

در غم و در شادي

چون به غم مي نگرم
آن زمان رقص کنان ميخندم

که خدا يار من است ؛

که خدا در همه جا ياد من است ،

او خدايي است که ؛ مرا مي خواهد



نویسنده : طیبه تاریخ : پنجشنبه 1390/10/22 موضوع :

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد.

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.

فرشتگان پرسيدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت...



نویسنده : طیبه تاریخ : سه شنبه 1390/09/15 موضوع :

!!!

خواب دیدند تو جهنم یکی رو دارند عذابش میدند!!! بهش میگن تو چرا؟!!

میگه من تو دنیا هر چی به شوخی گفتم، ملائکه جدی نوشتند!!!

"بیشتر حواسمون، جمع اعمال ، رفتار و برخوردهامون باشه! با هم بخندیم نه به هم" !!!



نویسنده : طیبه تاریخ : سه شنبه 1390/08/24 موضوع :

باتمام وجودگناه کردیم ، نه نعمت هایش را از ما گرفت و نه گناه ما را فاش کرد

اگر طاعتش کنیم چه می کند...؟



نویسنده : طیبه تاریخ : دوشنبه 1390/08/23 موضوع :

یک لیوان شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد...

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادرم به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »



نویسنده : طیبه تاریخ : پنجشنبه 1390/07/14 موضوع :

یک نفر خواب خدا رو دید ، تو خواب به خدا گفت خدایا میشه فردا نهار بیای خونه ی من ؟ خدا تو خواب بهش گفت بله میام.

وقتی از خواب بیدار شد ، سر از پا نمی شناخت ، شروع کرد به آماده شدن و پختن نهار و مرتب کردن خونه اش.
نزدیکای ظهر زنگ خونه ش به صدا در اومد ، گفت : چه خدای خوبی ؟ زودتر از موعد اومد ، رفت و در رو باز کرد ، دید یه پسربچه با لباس های کهنه جلوی در ایستاده .


-آقا من یتیم هستم و لباسی ندارم ، می تونید به من کمکی بکنید ؟
مرد بدون اونکه جوابی به پسربچه بده ، با عصبانیت در رو بست : من منتظر خدا هستم ، این پسرک چی میگه دیگه!
چند دقیقه بعد دوباره در خونه ش رو زدن ...


مرد با خودش گفت اینبار دیگه حتما خداست ، با لبخند به سمت در رفت ، مرد ژنده پوشی رو دم در دید.
-    آقا من فقیرم ، سه روزه که چیزی نخوردم ، اگر خوردنی تو خونه داری کمی هم به من بده !
مرد باز هم بدون اینکه چیزی بگه در رو محکم بست : یه روز خدا خواست بیاد ها ، ببین چقد مزاحم پیدا میشه!
موقع نهار فرا رسید و باز هم در خونه به صدا در اومد ، مرد با خودش گفت : چه خدای وقت شناسی دارم ، سر وقت نهار اومد !


اینبار خوشحال تر سمت در خونه رفت ، در رو که باز کرد وا رفت ...
نون خشکی بود.
-    آقا از صبح تا حالا چیزی گیرم نیومده ، شما نون خشک تو خونه تون ندارین به من بدید ؟
مرد با عصبانیت داد زد : من منتظر خدام ، شما ها چرا انقد مزاحم من و مهمونم میشید . و در رو محکم بست.
ظهر گذشت ، بعد از ظهر هم گذشت و خبری از خدا نشد ، شب رسید و مرد خوابید ...


دوباره خدا رو تو خواب دید ، با ناراحتی گفت : خدایا چرا بدقولی کردی ؟ چرا امروز نیومدی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
خدا بهش گفت : اشتباه می کنی

((من سه بار در خونت رو زدم ، بهت نگاه کردم ، باهات حرف زدم ، ولی تو هر دفعه در رو محکم بستی!!))



نویسنده : طیبه تاریخ : پنجشنبه 1390/07/14 موضوع :

دو دوست...

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند. بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند. یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد

       دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد...

       دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم تو آن جمله را روی شن های بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟! 

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد...!



نویسنده : طیبه تاریخ : شنبه 1390/07/02 موضوع :

مسافر

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ ازخدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر باخنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ درجست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند،پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ وپيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اماغرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد.

جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت:سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب،وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيزداشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خداهست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت.

دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پرشد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تونرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست...

 



نویسنده : طیبه تاریخ : سه شنبه 1390/06/29 موضوع :

و شاید نماز . . . !

و شاید نماز ، تنها نماز ، پلی باشد میان ما و خدا در این روزها. . . !

در این روز های سرد و طوفانی که عشق را تنها در کتاب ها می خوانیم و یا شاید هم گاهی در رویاهایمان با آن بازی می کنیم...

و بیچاره "محبت" که حتی به آن فکر هم نمی کنیم ، و بیچاره تر از آن "گذشت" که از سر غرور های سنگیمان آن را سالهاست دور انداخته ایم...!

و آه از مردم این روزگار که وفاداری را گم کرده اند و شادی را با هر چیز و ناچیزی اشتباه گرفته اند . . .

و هر روز مظلوم و مظلوم تر از دیروز قلب های پاک و ساده ای که سخت شکسته اند !!

و در این روز ها "خدا" ، تنها آفریدگار زمین و آسمان و جهان ، چقدر غریبه است میان ما مردمان این زمین ! . . .

و شاید نماز ، تنها نماز ، پلی باشد میان ما و خدا در این روز ها . . .!



نویسنده : طیبه تاریخ : پنجشنبه 1390/06/24 موضوع :

خدایا شکر

روزی مردی خواب عجیبی دید . دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه میکند. هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه های را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند و داخل جعبه میگذارند .مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت میگذارند و انها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند .مرد پرسید: شماها چه کار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است . مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند:

"خدایا شکر"


نویسنده : طیبه تاریخ : چهارشنبه 1390/06/23 موضوع :

نخند...

نخند به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ،ارباب....

نخند به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.....

نخند به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.....

نخند به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.....

نخند به دستان پدرت ،به جارو کردن مادرت،به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد....

به راننده ی چاق اتوبوس ،به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد.....

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،به پلیسی که سر چهار راه با کلاه صورتش را باد می زند....

به دختری که به تولبخند می زند،به مجری نیمه شب رادیو....

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتوربرقتان رابنویسد.....

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند...

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی.....

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،به پسری که ته صف نانوایی ایستاده......

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده........

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید.....

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد......

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه وسبزی ....

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی....

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،نخند....نخند که دنیا ارزشش راندارد ...

که تو به خردترین چیزهای نابجای آدمهایی بخندی که هرگزنمی دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند،آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده ای همه چیز و همه کسند....

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،بارمی برند....بی خوابی می کشند،کهنه می پوشند،جارمی زنند،سرماوگرما می کشند،وگاهی خجالت هم می کشند.....

خیلی ساده.....نخند....دوست من!

هرگز به آدمها نخند،خدا به این جسارت تو نمی خندد.....اخم می کند....به پوزخند آدمی به آدمی.....!



نویسنده : طیبه تاریخ : دوشنبه 1390/06/21 موضوع :

داستان خدا شناسی

مردی می خواست کاملا خدا  را بشناسد .ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت،اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید.

خسته و نا امید راه دریا را در پیش گرفت .کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود.سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت.

مرد پرسید :(چه می کنی؟)کودک جواب داد:(به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم!)

تصمیم گرفت پسر را نصیحت کندو اشتباهش را به او بگوید ،اما ناگهان به اشتباه خود  هم پی برد که می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل جهان را در آن جا دهد! فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود.

به کودک گفت:(من و تو یک اشتباه را مرتکب شده ایم!)

مولوی می گوید:(هر چه اندیشی پذیرای فناست       آنچه در اندیشه ناید آن خداست)



نویسنده : طیبه تاریخ : جمعه 1390/06/18 موضوع :

کورش کبیر

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟

کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟!  کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

 



نویسنده : طیبه تاریخ : یکشنبه 1390/06/13 موضوع :

دو فرشته مسافر

دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نا مناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان
راه ندادند. بلکه زير زمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي فرشته جوان از او پرسيدچرا چنين کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که مي نمايند، نيستند!))

شب بعد اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند، گاو آنها که تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.

فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد: چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين

خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد!

فرشته پير پاسخ داد: وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بودم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم!

همه امور به دان گونه که نشان مي دهند، نيستند و ما گاهي اوقات خيلي دير به اين نکته پي مي بريم.

پس به گوش باشيد شايد کسي که زنگ در خانه شما را مي زند فرشته اي باشد و يا نگاه و لبخندي که شما بي تفاوت از کنارش مي گذريد، آنها باشند که به ديدار اعمال شما آمده اند!



نویسنده : طیبه تاریخ : دوشنبه 1390/06/07 موضوع :

حکمت خدا

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند: "خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"



نویسنده : طیبه تاریخ : یکشنبه 1390/06/06 موضوع :

یکشنبه 30مرداد موقع اذان مغرب :

پای سفره افطار نشسته است و صدای اذان به گوش می رسد، به مدت 2دقیقه افطار میکندو بلند می شود و به اتاقش می رود، پنجره را باز میکند، صدای غرش رعد تنش را می لرزاند ،با این که برق نیست در آن اتاق تاریک سجاده پهن میکند و با خشوع وخضوع تمام نماز می خواند، در حال جمع کردن سجاده ناگهان زلزله ای جسم و روحش را می لرزاند، از شدت ترس در گوشه ای می نشیند و قرآن را برمی دارد و شروع میکند به خواندن صوره زلزله :

"بســم اللــه الـرحمــن الـرحیــم"

اذا زلزلت الارض زلزالها*و اخرجت الارض....

دوشنبه 31 مرداد موقع اذان مغرب :

پای سفره افطار نشسته است و صدای اذان به کوش می رسد، آرام آرام شروع میکند به خوردن غذا بدون آنکه حتی نام خدا را بر زبان بیاورد و تا نیم ساعت خوردن غذا پای سفره رنگین افطار طول میکشد، بعد از نیم ساعت با شکم سنگین بلند می شود وآرام آرام وضو میگیرد ونماز را در کمال کسلی و بی حوصلگی می خواند ، طوری که حتی در پایان نمی داند چند رکعت نماز خوانده است....!


 ((جالبه نه ؟متاسفانه ما آدماخیلی زود رنگ عوض میکنیم.....!))




نویسنده : طیبه تاریخ : شنبه 1390/06/05 موضوع :

در راهروی بیمارستان

مردی جوان در راهرو بیمارستان ایستاده ،نگران و مضطرب .

در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل "

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود . دکتر به سمت او می رود ،مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند

دکتر:واقعا متاسفم ،ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده ما ناچار شدیم هردو پا رو قطع کنیم ،چشم چپ رو هم تخلیه کردیم ...

باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی ،با لوله مخصوص بهش غذا بدی ،روی تخت جا به جاش کنی ،حمومش کنی و باهاش صحبت کنی اون حتی نمیتونه حرف بزنه ،چون حنجره اش آسیب دیده ...

با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود ،به دیوار تکیه می دهد ،سرش گیج میرود و چشمانش سیاهی میرود ....

با دیدن این عکس العمل دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد .

دکتر:هه!شوخی کردم ...زنت همون اولش مرد !!!!!



نویسنده : طیبه تاریخ : چهارشنبه 1390/06/02 موضوع :

یادمان رفت...

سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

گل کردن لبخند های همکلاسی

در یک نگاه ساده حتی یادمان رفت

ترس از معلم حل تمرین پای تخته

آن زنگ های بی کلک را یادمان رفت

راه فرار از مشق های توی خانه

ای وای ننوشتیم آقا را یادمان رفت

آن روز ها را آنقدر شوخی گرفتیم

جدیت تصمیم کبری یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

یادش بخیر اما خدا را یادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدمیت

آن حرف ها را زود اما یادمان رفت

فردا چکاره می شوی موضوع انشا

ساده نوشتیم آنقدر تا یادمان رفت

دیروز تکلیف آب وبابا بود و خط خورد

تکلیف فردا نان و بابا یادمان رفت

(حسین جعفر زاده )



نویسنده : طیبه تاریخ : دوشنبه 1390/05/31 موضوع :

چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درختان جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود ...!?

گاهی درست در لحظه سقوط فرصت پرواز هم هست...انتخاب با توست...!

جاده ی زندگی نباید صاف و مستقیم باشد ،خوابمان میگیرد ،دست اندازها نعمتند...!

دست خودمان نیست که روی حرفمان نمی مانیم ما بر زمینی ایستاده ایم که هر روز خودش را دور میزند... (جبران خلیل جبران)

هر روز که میگذرد یک قدم به مرگ نزدیکتر می شویم...به خدا چطور...؟؟

مرد زندانی می خندید...!

شاید به زندانی بودن خویش ،شاید هم به آزاد بودن ما راستی زندان کدام سوی میله هاست؟...(چگوارا)

ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کنیم،چون شمع را میسازند که بسوزد ولی معلم میسوزد که بسازد....!!(دکتر شریعتی)

خدایا

کسی را که قسمت کس دیگریست ،سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگی اش برای ما باشد و روز های خوشش برای دیگری....

عاشق آن کسی باش که بر دو طرفه بودن عشق اصرار میکند...(دانته)

پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد ...!

خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد...(اشوزرتشت)



نویسنده : طیبه تاریخ : یکشنبه 1390/05/30 موضوع :

سوگند انکار

رو به قاضی ایستاده بود و این ادعا را که گویا مبلغ یکهزار و پانصد دینار به ورثه ی حاج ابراهیم محمد بدهکار است ، انکار میکرد. قاضی از او خواست که به قرآن مجید سوگند یاد کند که حاج ابراهیم این مبلغ را به او نداده است و اصلا بدهکار او نیست . مرد سوگند خورد و بعد از اینکه قاضی حکم به برائت او داد و رهایش کرد ، دادگاه را ترک نمود.

هنوز به آستانه در دادگاه نرسیده بود که نقش بر زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد!...

(این واقعه در سال 1354در یکی از شهرهای عراق روی داد.)

 



نویسنده : طیبه تاریخ : جمعه 1390/05/14 موضوع :

دلسوزی حیوانات
باغبانی بود که یک باغ بزرگ داشت ولاک پشتی به این باغ بدعادت شده بود .باغبان هر بار این لاک پشت رابه جای دوری می بردودر آنجا رها میکرد ،اما لاک پشت دوباره به باغ برمی گشت. باغبان که از دست لاک پشت خیلی عصبانی شده بود،تصمیم گرفت درسی به او بدهد که تا آخر عمرش آن را فراموش نکند.اولاک پشت را به پشت خوابا ند و در همان حال او را رها کرد. اودر راه بازگشت به خانه ،ناگهان از کاری که کرده بود پشیمان شدو  از این که آن حیوان زبان بسته را آن طور رها کرده بود تا بمیرد،خودش را سرزنش کرد. پس برای نجات دادن حیوان دوباره به بهغ برگشت.وقتی نزدیک لاک پشت رسید منظره ی حیرت انگیزی را دید.کبوتری دانه ی انگوری را به منقارش گرفته بود و سعی می کردآن را در دهان لاک پشت که دهانش را باز کرده بود ،ومنتظر غذا بود بگذارد . باغبان باخودش گفت:«لعنت به من که به اندازه این حیوان هم تدحم و دلسوزی ندارم.» \ لاک پشت را به حالت اولش برگرداند و گفت:«دیگر کاری به کارت ندارم .هر چقدر دوست داری بخور.»اما او از آن روز به بعد دیگر آن لاک پشت را در باغ ندید.  




نویسنده : طیبه تاریخ : پنجشنبه 1390/05/06 موضوع :

ساعتها با گریه و التماس به درگاه من دعا می کنید در حالی که هرگز مرا باور ندارید و سرشار از ناامیدی تنها با من درد دل می کنید...

هرگز باور ندارید که من صدای شما را می شنوم و دعای شما را قبول خواهم کرد...!

آیا گمان می کنید من نمی توانم هر چه می خواهید به شما ارزانی کنم ؟...

آیا شما به خدایتان ایمان ندارید ؟؟



نویسنده : طیبه تاریخ : چهارشنبه 1390/05/05 موضوع :

نامه ای از شیطان

دیروز تو رو وقتی کارهای روز مره ات رو شروع ،دیدم حتی یک لحظه رو بدون نیایش کردن من سپری نکردی. راستش رو بخوای از خوردن غذاهات هم لذت نبردی و قبل از اینکه بری و بخوابی نمازت رو هم نخوندی. ای بی معرفت ! خیلی ناسپاسی. من هم کسانی مثل تو رو از ته دل دوست دارم.نمی دونم خوشحالیم رو از اینکه مسیر زندگیت رو تغییر ندادی چه جوری ابراز کنم. در واقع درست مثل خودم راه درست رو انتخاب کردی .

به خاطر بیار که من و تو سالهای سال با هم بودیم. اما هنوز که هنوزه از تو خوشم نیومده ،در واقع از تو متنفرم. چون از خدا متنفرم و می خواستم عقده ام رو سر خدا خالی کنم برای این کسی رو بهتر از تو پیدا نکردم ؛اون منو از بهشتش بیرون انداخت و به این قصد که بتونم یه روز تلافیم رو سرش در بیارم به تو متوصل شدم .

احمق جان! راستش رو بخوای خدا تو رو دوست داره و نقشه های بزرگی برای تو در آینده کشیده ؛اما تو باید تو زندگیت تسلیم من باشی و می خوام با این کار زندگی جاودانه ای رو برات تضمین کنم که در اون راه همراه با هم و پا به پای هم خواهیم بود که براستی این خدا رو ناراحت میکنه و به همین خاطر از تو ممنونم.

می خوام بهش نشون بدم کدومیک از ما تو زندگیت موثرتر بودیم. با تمام اون مدتی که باهم گذروندیم ،در کنار هم به فیلمهای باحال نگاه کردیم ،به مردم فحش و نا سزا گفتیم ، به عیش و نوش زیادی پرداختیم، دزدی کردیم ،دروغ گفتیم، به حدکافی ریا کار بودیم، تا حدی هم زنا کردیم،پرخوری کردیم،جکهای رکیکی رو برای هم تعریف کردیم، شایعه پراکنی کردیم،از پشت به مردم خنجر زدیم و وبه بزرگانمون بی احترامی کردیم.دست آخر مطمئنم که تو نمی خوای کارهای والاتر از اینا انجام بدی .

حالا دیگه بیست سال پیرتر به نظر میرسی اما نمی تونم به این راحتی تو رو ول کنم پس به راحت ادامه بده و تموم کارهات رو در حضور بچه ها انجام بده و مطمئن شو که اونها هم اون کارها رو انجام میدن میدونی اینکه کسی تو سن و سال تو باشه و گناهی رو انجام بده کاملا خنده داره ،اما من منوز هم که هنوزه از تو متنفرم وبهترین کار اینه که کارهای احمقانه ی بیشتری رو انجام بدی .

احمق جان ! زود باش بیا تا برای همیشه با هم بسوزیم. این فقط یه نامه ی قدر دانی از طرف من به تو بود.

 

مرگ خوبی داشته باشی

 

دشمنت، شیطان



نویسنده : طیبه تاریخ : چهارشنبه 1390/05/05 موضوع :


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به رو به خدا مي باشد.